تبليغاتX
سکوت
سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است

خود نه از امید رستم نی زغم

           وین میان خوش دست وپایی میزنم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | یکشنبه 3 آبان1388 •

رقص شاخ های سبز

از سبز من به خون سرخت شب تیره زخمی گشوده میهن

مهر لب ها نگه کن راهی به روز رهایی گشوده

فریاد رهایی ما ز قلب به خون پاره پاره خیزد

خورشید سپید فردا ز قلب شب تیره خیزد

دشت و کوه بلند و سبزت به زندان خنده بدل شد میهن

شهد گل های سرخت افسوس به زهر گلوله بدل شد

طوفان سکوت لبها چسان موج خون می طراود ای جان

رقص شاخ های سبزت دل دیو و دد می شکافد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | جمعه 24 مهر1388 •

دوست داشتن را تجربه کنیم

چه سکوت رقت باری .

باری آدمی شایسته این همه حقارت است !

همگان به گدایی عشق ثانیه می سوزانند و ازخود نمی پرسند

گاهی شاید بتوان دوست داشتن را تجربه کنیم بی آنکه عاشق شویم ..

بی هزینه و بی هیچ فداکاری .

اگر انسان در برابر عشق ٬ دوست داشتن راتجربه می کرد

تنهای هایش رنگ می گرفت ..

رنگ فرزانگی .

سکوت تو اما ٬ رقتبار است آنچنان که بیراهه ها رفتی در پی سراب عشق

و غافل بودی از دوست داشتن عاشق  

واینچنین بود که عاشق را قربانی عشقی کردی که بودنش را تضمینی نیست !

و نقد را به نسیه دادی 

و صفا را به سکوت

اینک سکوت .. سکوتی رقتبار .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | شنبه 11 مهر1388 •

خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام گمشدن تو فصل طوفانی

حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم

نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن به قدر لحظه راهی نیست

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه

سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر
تو دریای ترک خرده میون موج خاکست


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | پنجشنبه 9 مهر1388 •

شما ادامه می دهید ٬ موانع اهمیتی ندارد ٬

شما به سادگی تسلیم نمی شوید ٬ زمانی که این مسیر دشوار می شود ٬

شما سخت تر می شوید و در آخر شما پیروز هستید.

                                                               وینس لمباردی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | دوشنبه 6 مهر1388 •

روزهای امید

اینروزها می شود خندید. رژه انسانیت در کوچه های بی احساس دیروز که نوای جز نامیدای از انهابه گوش نمی رسید . بی وحشت و بی ترس از ربات های بی حس تابستان خانه را سبز می کنند .

اینروزها می شود خوشحال بود برای بیداری خواب زدگان ..

این روز ها رنگ وبلاگ منهم باید سفید شود ..


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | یکشنبه 29 شهریور1388 •

انسان دشواري وظيفه است

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندوهگين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت دل
توان گريستن از سويداي جان
توان گردن به غرور برفراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتني   
توان جليل به دوش بردن بار امانت و 
توان غمناک تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان
انسان دشواري وظيفه است


ا.بامداد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | شنبه 21 شهریور1388 •

وارطان

وارطان سالاخانیان در ششم بهمن ١٣٠٩ در تبريز چشم به جهان گشود و در سال ١٣٢١ با خانواده اش به تهران آمدند. آنها بعد از چهار سال مجدداً به تبريز بازگشتند.

وارطان به همراه پدرش در کارخانه مشغول کار و پس از هشت ماه کار طاقت فرسا بدون دريافت دستمزد به همراه خانواده راهی تهران شد و در آنجا به رانندگی تاکسی پرداخت تا خرج خانواده را تامين کند . به زودی مثل بسياری از جوانان جذب تنها جريان متشکل چپ در آن زمان ، يعنی « حزب توده » شد. بعد از کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ ، وارطان به فعاليت خود به صورت مخفی ادامه داد . فعالين چابخانه حزب توده به انتشار نشريه مبادرت و در سطح وسيعی در جامعه پخش می‌کردند . برای دستگاه پليسی کودتا کشف و نابود کردن اين چابخانه در راس تما م فعاليتها قرار گرفته بود.

در غروب ششم ارديبهشت سال ١٣٣٣ ، مامورين کودتا به طور اتقافی به اتومبيلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند در دروازه دولت، ايست دادند . وارطان با خونسردی به سئوالات مامورين پاسخ داد و کوچک شوشتری نيز بدون اينکه هيچ رفتار مشکوکی از خود نشان دهد در ماشين نشست . در اين هنگام مامورين از وارطان خواستند که صندوق عقب ما شين را باز کند تا آنجا را مورد بازرسی قرار دهند . به محض باز کردن صندوق عقب ماشين ، مامورين با کوهی از نشريه‌های رزم (ارگان جوانان حزب توده ) مواجه شدند که هنوز تا نخورده بود و بقولی تازه از تنور بيرون آمده بود.

وارطان و کوچک را به سرعت به فرمانداری نظام ی انتقال دادند تا تحت بازجويی و شکنجه قرار دهند تا بتوانند محل چاپخانه را کشف کنند . ۶ روز بعد ( در ١٢ ارديبهشت ماه) ، کوچک شوشتری بدون کوچک‌ترين اعترافی ، در زير مخوف ترين شکنجه‌های قرون وسطايی جان سپرد .

صحنه‌های شکنجه‌های وارطان را يکی از شکنجه گران بعدها اين طور توصيف کرد:

« انگشت سبابهٔ وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم . وارطان گفت می شکند . من باز هم فشار دادم . لعنتی,حرف نمی‌زد . وارطان گفت : می شکند با تمام نيرويم فشار دادم . صورت وارطان مثل سنگ بود . لب از لب باز نمی‌کرد . باز هم فشار دادم . وارطان گفت : می شکند . خشمگين شدم . مرا مسخره می‌کرد . باز هم فشار دادم . صدايی برخاست . وارطان گفت که ديدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود . وارطان به من پوز خند می‌زد". »

واراطان در ١١ ارديبهشت ( روز جهانی کارگر ) در زندان ، روی در سلول رنگ گرفت و به شادی پرداخت و بوسيله شکنجه گران فورا به شکنجه گاه برده شد و چنان مورد شکنجه قرار گرفت که ٢۴ ساعت بيهوش بود.

سرانجام در روز ١٨ ارديبهشت ١٣٣٣ ، مامورين رژيم پهلوی ، جمجمهٔ وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عريان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پايان دادند. جسد وارطان را در رودخانه جاجرود رها کردند تا اين جور وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده است.

شاملو پس از کودتای ٢٨ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانيان آشنا شد . وارطان در آن زمان يک شکنجه جهنمی را تحمل کرده بود. چندی بعد يکی ديگر از اعضای حزب توده که دستگير شد از او نام برد . وارطان بار ديگر زير شکنجه رفت ولی لب از لب نگشود تا جانش از جسمش پرواز کرد . شاملو که هم بند وارطان بود شعر وارطان سخن نگفت را سرود که ابتدا برای گذر کردن از سد سانسور ، نازلی جای وارطان نشست و به قول شاعر « شعر را به تمام وارطان ها تعميم داد.

وارطان

بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه ميفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...

وارطان سخن نگفت ؛

سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

وارطان سخن بگو

مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجيع را در آشيان به بيضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت ؛ چوخورشيد

از تيرگی درآمد و در خون نشست و رفت...

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت...

وارطان سخن نگفت

نازلي بنفشه بود ، گل داد و مژده داد:

"زمستان شکست" و رفت...

منبع ویکی پدیا


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | دوشنبه 16 شهریور1388 •

زبان آتش

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

*برای دانلود آخرین تصنیف محمد رضا شجریان بر روی لینک زیر کلیک کنید*

تصنيف: زبان آتش - كلام: زنده ياد فريدون مشيری با صدای محمد رضا شجریان


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | جمعه 13 شهریور1388 •

دمت گرم خدا

رادیو جوان اهنگ بسوی تو کوروس سرهنگ زاده رو که گویا قبلا برای یه سریال ابگوشتی بازخونی شده بود گذاشته بود. کلی باهاش حال کردم و تو دلم گفتم یعنی می شه الان ...                                                                            ازتاکسی که پیاده شدم ٬ شد. تو شهر به این بزرگی ! گفتم دمت گرم خدا ٬ حالا که نشده حداقل مارو با این لحظه ها خوب می سازی .

 

به سوی تو   به شوق روی تو  به طرف کوی تو

سپیده دم آیم  مگر تورا جویم  بگو کجایی ؟

نشان تو ٬گه از زمین ٬گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی ؟

...

کی رود رخ ماهت از نظرم ؟!

به غیر نامت کی نام دگر ببرم ؟!

اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی ؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی ؟

....

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من ؟

تا هستم من اثیر موی توام به آرزوی توام

اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی ؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی ؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | پنجشنبه 12 شهریور1388 •

شفیعی کدکنی ایران را ترک کرد !

کوچ مرغان صدا

       

               ختم این غائله نیست ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | چهارشنبه 11 شهریور1388 •

برای فرهاد که عاشق بود

خوش به حال تو که نیستی فرهاد ..

اینروزها بوی خون ونفرت با حماقت مورثی امیخته ای شده عجیب !  انها که میدانند ٬ آزرده از ریختن اخرین قطره های امید به پیشگام سکوت می رو ند. پلاسیده و خسته همچون گلادیاتور هادر هجوم دیوانگان خون ریز که بی مهابا و ناجوانمردانه خنجر می زنند شهید می شوند.

وباز هم  سکوت . . .

همان بهتر که نیستی ترانه خوان دلها ..

    

    گرم و زنده بر شنهای تابستان

          زندگی را بدرود خواهم گفت . . .

 

فرهاد مهرداد در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت.پيكر فرهاد  در آغوش خاك آرامگاه Thiais  پاريس خفته است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | یکشنبه 8 شهریور1388 •

بدون شرح !!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | پنجشنبه 5 شهریور1388

اعتراف

 

گالیله در بیدادگاه کلیسا

"در هفتادمین سال زندگی، در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دست‏های خود لمس می‌کنم، توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم."

پ.ن: اگر صبح امروز نبود من و امسال من اینروزها سرمان به کار خودمان بود و پی یه لقمه نون بودیم و به قول یارو مار و چه به ... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | چهارشنبه 4 شهریور1388 •

یک سبد آزادی

همگان از درک ترنم زیبای آزادی برخوردار نیستند

درک معنای ازادی

تنها در توان کسی ست که سکوت را ترانه ای خوش نوا می داند و

ملودی خالصانه ی عشق را در نگاه می نوازد .

از تو ای نهال امیدم ٬ میوه ای نورس نمی خواهم

فرزندانم را میوه ای ده از صداقت و پاکی ٬ امید و انسانیت ٬

یک سبد آزادی .


 پ.ن:جمعه قبل از فوتبال فولاد - استقلال خبر شبکه جاجم در گزارش هوا شناسی دمای اهواز را ۳۱ درجه اعلام کرد ! در صورتی که درهمان لحظه دقیقا ۵۰ درجه بود ! و مجری گزارش ورزشی در حالی که ساعت ۵:۵۵ دقیقه بود اعلام کرد که ساعت ۶ است !  این هم گونه ای از فرهنگ سازی . 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ! | | شنبه 31 مرداد1388 •