سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
مرد سر بر دیوار .... دزد بوسه ، سیگار زن شک و تردید .... زن در خود تبعید تن هر دو تنها ...... مرد جوراب به پا ما بهاری وسط پائیزیم عاشقانه های حلق اویزیم برگ زردیم و فرو می ریزیم من و تو دوباره بر می خیزیم هر شب ما دلگیر .... شب از فردا سیر چشم شوری بی اشک ..... حرفی از جنس کشک فصل تصویر بد ..... ساز های نابلد شهر از خود بی خود .... که کلیدش گم شد ما بهاری وسط پائیزیم عاشقانه های حلق اویزیم برگ زردیم و فرو می ریزیم من و تو دوباره بر می خیزیم دیگران آوارند .... دیگران خونخوارند سایه های دارند ..... چه مسیبت بارند رخت چرک ناجور .... زخم باز ناسور با صداهای شوم .... نفسای مسموم ما بهاری وسط پائیزیم عاشقانه های حلق اویزیم برگ زردیم و فرو می ریزیم من و تو دوباره بر می خیزیم ادم های این زندگی غرق در نکبت و کثافتند ! تنها روح پاکی دارند که ان هم در این ویران سرا به حساب نمی آید ! هر آنچه از خود داشتی پاک کردی به امید اینکه رفته باشی .. به امید رفتنت هر انچه در ذهن می بود پاک می کردیم تا ول باشم میان زباله های ویرانه سرا ! من هر روز عاشق می شوم و تو هر شب شوهر می کنی و روزها می گذرد تا یک شب .. یک شب که حالم به هم می خورد از معشو قه هایم و آروغ می زنم همی زندگی الکلی را و خر کیف از اینکه زندگی همین گهی ست که می باید ،ناگه ..... باز از نو اثری از تو ! جل الخالق !!! گورت را گم کن جانم ، گلم ، خرم .. شرت را بکن ای گه عشق بی معنا ! ای سگ روزگار سگ پرور یکی دوست من خیانت می کند به همسرش ! یکی دیگر دوست من به معشوقه اش ! و من به خودم . عجب لجنزاریست .. خو گرفتیم به لجن ..بوی تعفن و غروری بی همتا بر پایه ی گذشته ! بوی تو .. بوی لجن . خاک این ویرانه بر سر ما که یکی لغت درنیافتیم ! خاک عالم بر سرمان .. ای سگ روزگار سگ پرور زندگی سگی شرف دارد به الاغ بودن .. بله آغا !! معشوقه ی تو یکی الاغی بیش نیست با کمی بیش از خریتش غرور اما خر بانو این الاغ تو حتی بار هم نمی کشد ! پس گورت را گم کن و شرت را بکن .. به جان عزیزت این مدت که نبودی خیلی تنها بودم و روان فکر آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ای سگ روزگار سگ پرور ای کاش می توانستیم کنار هم باشیم ! ای کاش میان ما دیوار نم گرفته سنت ها هیچ می شود تو دل می کندی از بدها ، سنت ها ومن از وابستگی ها ای کاش خون در رگ هامان گرم می بود انچنان گرم که یخ ذهن منجمد نیاکانمان را رودی می ساخت جاری ای کاش من و تو در در یکه را عشق راه امید .. راه انسان بودن .. می رفتیم تا عشق می رفتیم تا در می یافتیم حقیقت زندگیمان تنها به راه دوست داشتن ختم می شود ای کاش آغوش تو مامنی ... افسوس اینجا یکی انسان یافت نمی شود . بباف .. گسوانت را بباف ، نه بسان دروغ بافتن های حقیرانه نسلی مرده که بهار را در زمستان ! جشن می گیرد بباف به راهی که اغاز کردیم ، بسان عاشقان ! که بهار ما زیباترین بهاران ، سبزترین بهاران خواهد بود .. بباف دیرینه یار ...
چه احساسی مرموزیست بزرگ شدن .. در یافتن که زندگی یکی بی محور کلمه ایست که در تعریفی نمی گنجد و جبر از نوع جعرافیایی ست که در برمی گیرتمان تا به ابد یقین کنیم که راهمان با نور یکی نیست ! نگاه کن دستان لرزان را که تاریخ ساز بوده اند یکی از پس دیگری .. و جایگاهشان و راهشان یکی نام که در دهان من و تو تنها تکرار می شود بی هیچ اثری ... اینجا نه یکی خاک نفرین شده،نه زمینی بی حاصل است ونه حتی قتلگاه ادمیان ، نه زندان معجزه است ، اینجا تنها یکی جایگاه سست ترین و نادان ترین خلایق دو پاست .. فرار می کنی از تنهایی خود و به سیاهی پناه می بری ! از درک حقیقت خورشید عاجزی و روی گردان ! از عشق ماه شیاد و خودپرست که نورش را از تو دریغ کرده به سیاهی پناه می بری ! از چاله ای به چاهی و از چاهی به سیاهی دیگر ... شهر حال و هوای خوبی ندارد تنها صدای رسا ٬ صدای پیشروان راه اندیشه است که فریادشان ندای روح بخش دلهای روشن وآزاد اندیش است یگانه روح بیدار شهر خاموش روزت سپید و نامت در شمارگان تاریخ همواره جاودان ... روز دانشجو مبارک تقدیم به سید صادق فاضلی که معنای واژه رفاقت را در ذهنم ، زنده نگاه داشت .. زندگی چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟ درين خراب ريخته که رنگ عافيت ازو گريخته به بن رسيده راه بستهایست زندگی؟ چه سهمناک بود سيل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمين و آسمان زهم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد. هوا بد است تو با کدام باد میروی؟ چه ابر تيرهای گرفته سينهی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود. تو از هزارههای دور آمدی در اين درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست، برين درشتناک ديولاخ زهر طرف طنين گامهای رهگشای توست، بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامهی وفای توست، به گوش بيستون هنوز صدای تيشههای توست. چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود چه دارها که با تو گشت سر بلند زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند. نگاه کن هنوز آن بلند دور، آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست، سپيدهای که جان آدمی هماره در هوای اوست، به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بيفتی از نشيب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر میکنی؟ جهان چه آبگينه شکستهایست که سرو راست هم در او شکسته مینمايدت. چنان نشسته کوه در کمين درههای اين غروب تنگ که راه بسته مینمايدت. زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمیست اين درنگ درد و رنج. به سان رود که در نشيب دره سر به سنگ میزند رونده باش اميد هيچ معجزی ز مرده نيست، زنده باش.
اوج لطافت روح آدمی .. سایه ای از دور که ناگفته ، ذهن خسته را می برد به امید ! امیدی که انسان را آنچنان به فریاد بر می آورد که بی هوا فریاد می زند : آری اوست آغاز گر ! و تلاش برای رسیدن به سایه ! و فریادی رسا تر که : این است سپیده نوید.. در این فاصله آدمی را همی عظمت خداست و بزرگی اش ، خلق را شوق مهربانی ، انسان را شوق دوست داشتن و دوست داشته شدن .. در این فاصله مرگ دور و انسان را توان رسیدن و تلاش برای رسیدن .. نزدیکتر که می شوی سایه کمرگنتر می شود و امید هم ! فریاد به نجوا بدل می شود : این است سپیده نومید ؟! گوش ها اما کرند ، چرا که نمی خواهیم ، نمی خواهند بشنوند ! قدم بر می داریم .. سست تر .. خسته تر .. امیدمان بی رنگ شده قدم بی صلابت ، پر شک .. و از خود می پرسیم این است راه ؟! و ناگاه پایان در می رسد .. بهت می خشکاندمان .. سایه نیست می شود ،گوئی هیچگاه نبوده ! در می یابیم سایه همه توهمی رنگین بوده که ذهن خسته ی رویا پرورمان ساخته ! آری بزرگ شده ایم سایه تو همی بیش نبود ! عشق توهمی بیش نیست ، صداقت ، انسانیت ،ایمان و معنای پرشکوه وطن ! اینجا حساب ،حساب است . شرایط عشق می آفریند و خوشبختی ! صداقت انسان را به مرز حقارت می رساند و دروغ تا مرز ریاست ! انسان واژه ای برای کتاب های خاک خورده می شود ! آری بزرگ شده ایم و در یافتم که در توهمیم... در می یابیم که ابراز عشق ، نشانه ایست از ذلالت ، کوچکی و بی حرمتی ، غرور فضیلت است! درمی یابیم که ایمان تنها کلاماتی ست بر روی زبان و عجیب تر آنکه معنای وطن پرستی خلاصه می شود در چماق شعبان های بی مخ ! در می یابیم آنان که در کتاب های خاک خورده قهرمانند ، خائنند و خونشان مباح ! مصدق وطن فروش می شود و شاه خوش نشین ، خدمتگذار ! امیر را هرچند کبیر به حقارتی بی پاین به خون می کشند و جوانان پر امید را به گلوله ! باری همه توهم بود عشق به بانو عشق به انسان عشق به خدا عشق به وطن همه اش توهم بود ! دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای
بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد
که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
غم و قصه هر دو در گلو می بردمان از این شهر و دیار هزار بار باختیم و چه حاصل جز عمر رفته نا صواب از عشق جز درد چه ماند بر پیکر و قلب رنجور ما ؟! مسافر جاده ها رفت و آمد در جاده های قدیمی ، تکراری . به آخر جاده که می رسم از نو شروغ می کنم بازگشت به آغاز را !!!!

باشد که صحنه همچون طناب بندبازان ،
اجازه راه رفتن را به افراد
نالایق ندهد
گوته
دکتر شریعتی
| Design By : Night Skin |

